ميرزا حسن حسينى فسايى

626

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

داشتند ، رأى او را زدند و مبلغ چهل هزار و پانصد تومان « 1 » مردمان شيرازى الاصل را جريمه فرمود و پانصد نفر محصل بر آنها گماشته به ضرب و شتم و زجر ، بلكه قتل مطالبه مىنمود و در همين بين على مراد خان براى دلجوئى ، جعفر خان پسر صادق خان كه برادر مادرى او بود و به توسط مادر خود احترامى داشت ، ساحت خود را از قتل صادق خان و تقى خان و على نقى خان برى ساخته ، تقصير را بر اكبر خان انداخته ، اولا او را كور و ثانيا روانه گورش نمود « 2 » ، پس حكم فرمود كه حقير و برادر مكرم ميرزا جانى و فرزند مقامى حاجى ابراهيم و جماعتى ديگر از اعيان شيراز ، با كوچ و عيال در دو سه ساعت از شهر كوچيده ، روانه اصفهان شويم « 3 » و شصت نفر محصل ما فى و نانكلى در بنده‌خانه ، حاضر شده ، تشدد در حركت داشتند ، به تاريخ دويم جمادى اول همين سال [ 1196 ] : با اهل و عيال روانه اصفهان شديم و بعد از حركت ، سلوكى با فقراى شيرازى نمودند كه احياى مراسم چنگيزى را به عمل آوردند و صد هزار تومان از مردم گرفتند و ابو الفتح خان و محمد على خان و ابراهيم خان پسران مرحوم وكيل كه در ارگ محبوس صادق خان بودند و در دو روزه كه صادق خان در ارگ محصور اكبر خان گشت ، هر سه نفر را كور نموده بود ، على مراد خان هر سه نفر را به صيد مراد خان « 4 » پسر خدامراد خان عم حقيقى خود كه ثانى عباس دوس « 5 » بود سپرده و ايالت مملكت فارس را به او تفويض داشته او را به خطاب فرزندى سرافراز نمود و اهل فارس عموما و مردم شيراز خصوصا از سوء سلوك صيد مراد خان متفرق بلاد شدند و على مراد خان اثاثه سلطنت را از شيراز برداشته ، به اصفهان آمده « 6 » ، در همين سال [ 1196 ] : بر تخت سلطنت نشست و خطبه و سكه را به نام خود قرار داد و « السلطان على مراد » را سرسكه نمودند و نواب على مراد خان روز ورود او از شيراز به اصفهان ، از حقير « 7 » عذرخواهى كرده ، وعدهء تدارك ناملايمات را فرموده ، در هر باب وفا مىنمود و روزبروز بر محبت مىافزود و تمامى املاك مرا ، دو ساله از ماليات و عوارض معاف و مرفوع القلم فرمود و از انعامات و احسانهاى پىدرپى هر روزه ، وحشت غربت و كوچيدن با عيال از شيراز به اصفهان از يادم رفت . اميدوارم براى اخلاصى كه به حضرت امير المؤمنين داشت ، آمرزيده گردد . و روز ورود به اصفهان ده هزار تومان نقد و قنديل طلاى مرصع « 8 » و فرشهاى ممتاز و

--> ( 1 ) . در روزنامه كلانتر ، ص 79 : ( او را متغير ساخته ترجمان و ابواب شيرازى الاصل به مبلغ چهل هزار تومان و پانصد نفر محصلان شديد و ضرب و شتم رسيد . . . ) . ( 2 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 243 . ( 3 ) . اين عبارات در متن چاپى روزنامه كلانتر نيست و فقط در ص 80 ، آمده است كه : ( فقير و جمعى ديگر را با كوچ در عرض دو ساعت از شهر مامور به كوچيدن فرمودند . . . و آنچه توانستيم از منسوبان را بياوريم ، آورديم ) . ( 4 ) . روزنامه كلانتر ، ص 81 . ( 5 ) . عباس دوس يا عباس دبس گداى معروفى است كه به لطائف حيل گدائى شهرت يافته ، مولوى گويد : شكرت چو آرزو شد ز لب شكرفروشش * چو عباس دوس زوتر ز شكرفروش گد كن ( فرهنگ معين ) ( 6 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 244 . ( 7 ) . مقصود ميرزا محمد كلانتر است . منقول از ص 81 روزنامه كلانتر . ( 8 ) . در روزنامه كلانتر ، ص 82 : ( قنديل مرصع ميناى طلا ) .